تبليغاتX
در به در


 

 

 

خاطره .شعر

دیگه کاری به کار هیچ کدومتون ندارم خیلی بدید  به خدا دریغ از یه نگاه یا اینکه حال من رو بپرسید

تو که نیم نگاهت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی مرا غم ببرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:22  توسط آزاده  | 


سلام خوبین؟

اول تسلیت میگم این شبا رو که امیر المومنین به شهادت رسیده دوم التماس دعا برا منم دعا کنید



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:7  توسط آزاده  | 


گاهی اوقات دل انسان نیاز به ارامشی دارد که این ارامش جز در جوار محبوب میسر نمیشود.

از محبوب ویتوان تعابیر مختلفی کرد:

محبوب یعنی یک همدم یک همزبان یک همراه

شخصیتی که دوستش داشته باشی به او عشق بورزی و او نیز ترا دوست بدارد.

محبوب میتواند یک دوست باشد یکی از دوستان صمیمی یا شخصی از جنس مخالف.

همدم کیست که در غم ها و گرفتاری ها بتوان بعد از خدا به او پناه برد و در همه ی لحظات او را در کنار خود احساس کرد.

همراه کیست که در تمام مراحل زندگی قدم به قدم و سایه به سایه در کنار تو گام بردارد.

منظور از همزبان کیست؟ مطمعنا او کسی نیست که فقط با زبان مادری تو اشنایی داشته باشد.

همزبان کسیست که با زبان دل تو اشنا باشد حرف دلت را بفهمد ودرک کند و بتوانی سفره ی دلت را در مقابل او بگسترانی و بتوانی به او اعتماد کنی.

و من از تو ای محبوب عزیزمخواهان انم که با من اینگونه باشی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:49  توسط آزاده  | 


مرد:دیشب خوابی بسیار شیرین دیدم

زن:چه دیدی انشالاه خیر است

مرد:خواب دیدم تو در قلب من جا گرفته ای

زن:پس چرا زودتر نگفتی من هم دیشب خواب دیدم که در چاله ای غرق شده ام.

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:4  توسط آزاده  | 


مرد:دیشب خوابی بسیار شیرین دیدم

زن:چه دیدی انشالاه خیر است

مرد:خواب دیدم تو در قلب من جا گرفته ای

زن:پس چرا زودتر نگفتی من هم دیشب خواب دیدم که در چاله ای غرق شده ام.

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:3  توسط آزاده  | 


اخه خدا این انصافه؟

با خودم داشتم میگفتم خدا جون دمت گرم خیلی باحالی همه چی جور شده به به عجب مهری عجب ماه رمضونی نذاشتی ۱روز از حرفم بگذره اون بلا رو سرم اوردی.بذارید از اولش براتون بگم از مامان گل و زحمت کشم که تموم زندگیش منم البته منم همین طور .هر کاری کرده ت. زندگیش به خاطر من بوده و  من تک فرزند خانواده دیگه خودتون بقیه ماجرا رو بفهمین اما با سختی ................

پریشب سحری بیدار کرد منو با هم سحری خوردیم وقتی اومدم تو اتاقم صدای یه چیزی رو شنیدم شکست با خودم گفتم خوب یه چیزی شکست اما گفتم بذار برم ببنم چی بوود که رفتم دیدم عزیز ترین کسم داره رو هوا داره بال میزنه تا برسم اشپزخونه افتار رو سرامیکی که دیگه هیچی نفهمیدم فقط یه زمان به خودم اومدم دیدم دستام خونیهسرش تو دستام بوود شکسته بوود فقط جیغ میزدم که زنگ زدم اورژانس دیگه سرتونو درد نیارم از دیروز تا امروز تو اون خراب شده بوود عزیز دلم تشنج کرده بوود

فقط میتونستم دعا کنم برای عمرم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بالاخره امروز مزخص شد اما از صبح تنها دختر مامانم از صبح داره بشور بمال میکنه کسی که تا حالا دست به سیاه و سفید نزده به خدا حاضرم دیگه مامانم اونجوری  نشه تا اخر عمرم حمالیشو بکنم

مثلا خوشحال بودم بعد از سه سال داداشم رو پیدا کردم

همتون دعا کنید دیگه مامانم اینجوری نشه

راستی از اول مهر براتون بگم که حس میکردم تموم در و دیوار دارن منو نگاه میکننبا هزار خجالت رفتم مدرسه


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:53  توسط آزاده  |