تبليغاتX
در به در


 

 

 

خاطره .شعر

جوانی داستانی بود....

پریشان داستان بی سر انجامی.....

غم اگین غصه تلخی که از یادش هراسانم..

به غفلت رفت از دستم.....

وزین غفلت پشیمانم.

جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز

سرودی داشت ان مرغک

که از بانگ سرودش مست بودم شادمان بودم

به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوایی داشت حالی داشت....

گاه و بی گاه با طفل دلم قال و مقالی داشت.

جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز....

که او را هر زمان با شوق اب و دانه می دادم

پر و بال لطیفش را به لبها شانه می کردم....

و او را هر زمان با شوق اب و دانه می دادم

ولی افسوس هزار افسوس

یکی روز ان کبوتر از کفم پر زد

ز پیشم  همچنان تیر شهابی تند بالا رفت

به سوی اسمان ها رفت فقان کردم

نگاهم را چنان صیاد دنبالش روان کردم........

ولی کم کمک چون نقطه شد و ز دیده پنهان شد

به خود گفتم که ان مرغک به سوی لانه می اید

ولی افسوس هزار افسوس.....

به عمری در رهش اویختم فانوس چشمم را.......

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:10  توسط آزاده  |