جوانی داستانی بود....
پریشان داستان بی سر انجامی.....
غم اگین غصه تلخی که از یادش هراسانم..
به غفلت رفت از دستم.....
وزین غفلت پشیمانم.
جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز
سرودی داشت ان مرغک
که از بانگ سرودش مست بودم شادمان بودم
به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم
نوایی داشت حالی داشت....
گاه و بی گاه با طفل دلم قال و مقالی داشت.
جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز....
که او را هر زمان با شوق اب و دانه می دادم
پر و بال لطیفش را به لبها شانه می کردم....
و او را هر زمان با شوق اب و دانه می دادم
ولی افسوس هزار افسوس
یکی روز ان کبوتر از کفم پر زد
ز پیشم همچنان تیر شهابی تند بالا رفت
به سوی اسمان ها رفت فقان کردم
نگاهم را چنان صیاد دنبالش روان کردم........
ولی کم کمک چون نقطه شد و ز دیده پنهان شد
به خود گفتم که ان مرغک به سوی لانه می اید
ولی افسوس هزار افسوس.....
به عمری در رهش اویختم فانوس چشمم را.......

